تبليغاتX
۞۞ امپراتور ۞۞
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
۞۞ امپراتور ۞۞
مثل یک امپراتور زندگی کنیم
سعيد مالك پور یکشنبه 1390/05/02

زن ملايي مشغول پر کندن چند مرغ بود.گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را  قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد .

 توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور! ملا از 
 مرغ را انداخت و فرار کرد   گربه تا این را شنید
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ
را آوردی چرا آنرا انداختی؟
 گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد  گربه ها  
 گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از
این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بر
دارد

سعيد مالك پور دوشنبه 1390/03/02
شعر مادر 

آسمان را گفتم 
مي تواني آيا 
بهر يک لحظه ي خيلي کوتاه 
روح مادر گردي 
صاحب رفعت ديگر گردي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
کهکشان کم دارم 
نوريان کم دارم 
مه و خورشيد به پهناي زمان کم دارم 
*** 
خاک را پرسيدم 
مي تواني آيا 
دل مادر گردي 
آسماني شوي و خرمن اخترگردي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
بوستان کم دارم 
در دلم گنج نهان کم دارم 
*** 
اين جهان را گفتم 
هستي کون و مکان را گفتم 
مي تواني آيا 
لفظ مادر گردي 
همه ي رفعت را 
همه ي عزت را 
همه ي شوکت را 
بهر يک ثانيه بستر گردي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
آسمان کم دارم 
اختران کم دارم 
رفعت و شوکت و شأن کم دارم 
عزت و نام و نشان کم دارم 
*** 
آن جهان را گفتم 
مي تواني آيا 
لحظه اي دامن مادر باشي 
مهد رحمت شوي و سخت معطر باشي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
باغ رنگين جنان کم دارم 
آن چه در سينه ي مادر بود آن کم دارم 
*** 
روي کردم با بحر 
گفتم او را آيا 
مي شود اين که به يک لحظه ي خيلي کوتاه 
پاي تا سر همه مادر گردي 
عشق را موج شوي 
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
بيکران بودن را 
بيکران کم دارم 
ناقص و محدودم 
بهر اين کار بزرگ 
قطره اي بيش نيم 
طاقت و تاب و توان کم دارم 
*** 
صبحدم را گفتم 
مي تواني آيا 
لب مادر گردي 
عسل و قند بريزد از تو 
لحظه ي حرف زدن 
جان شوي عشق شوي مهر شوي زرگردي 
گفت ني ني هرگز 
گل لبخند که رويد زلبان مادر 
به بهار دگري نتوان يافت 
در بهشت دگري نتوان جست 
من از آن آب حيات 
من از آن لذت جان 
که بود خنده ي او چشمه ي آن 
من از آن محرومم 
خنده ي من خاليست 
زان سپيده که دمد از افق خنده ي او 
خنده ي او روح است 
خنده ي او جان است 
جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم 
روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم 
*** 
کردم از علم سوال 
مي تواني آيا 
معني مادر را 
بهر من شرح دهي 
گفت ني ني هرگز 
من براي اين کار 
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم 
قدرت شرح و بيان کم دارم 
*** 
در پي عشق شدم 
تا در آئينه ي او چهره ي مادر بينم 
ديدم او مادر بود 
ديدم او در دل عطر 
ديدم او در تن گل 
ديدم او در دم جانپرور مشکين نسيم 
ديدم او در پرش نبض سحر 
ديدم او درتپش قلب چمن 
ديدم او لحظه ي روئيدن باغ 
از دل سبزترين فصل بهار 
لحظه ي پر زدن پروانه 
در چمنزار دل انگيزترين زيبايي 
بلکه او در همه ي زيبايي 
بلکه او در همه ي عالم خوبي، همه ي رعنايي 
همه جا پيدا بود 
همه جا پيدا بود


دو موجود هستی گرامی تر است
یکی میهن و دیگرش مادر است
ستایش کنم زن که او مادر است
که مادر سزاوار زیب و زر است
تو ای مادر من نوای میهن من
کنم خواب در اغوشت ای سرور من

سعيد مالك پور دوشنبه 1390/02/05
وقتی دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ، پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ساله شد یعنی ۷برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر. وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم۶۰ ساله شد یعنی۲ برابر من

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .... 

دکترعلی شریعتی
سعيد مالك پور سه شنبه 1390/01/16
 
زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد
 فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید.
 
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید. 
سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید:
 
Energy (انرژی)
 Enthusiasm (شورواشتیاق)
 Empathy(دلسوزی و همدلی).
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
 
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید.مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
 
زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.
38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید. 
  آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:
40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.

سعيد مالك پور سه شنبه 1390/01/16


در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف
بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني
راجع به يکي
ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي
خواهم آزمون
کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست
است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که  قصدگفتنش را
داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت
دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا
نميداني که خبردرست است يا نادرست.

حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من
بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد
در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه
بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي  خواهي در مورد
شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري
کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند
است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

سعيد مالك پور پنجشنبه 1389/12/26



سعيد مالك پور شنبه 1389/12/14

می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید: «کتاب هایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ می دهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

سعيد مالك پور پنجشنبه 1389/11/14


آرزوهایی که حرام شدند
 ****از : شل سیلور استاین ****

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

سعيد مالك پور سه شنبه 1389/09/30
پاسخ مسئولینی که اعراب را بر ایرانیان مقدم می دانند
چو بخت عرب بر عجم چیره گشت / همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه / تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت / ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال / به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی / زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت بمی / کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه گردان خام / گناه است که در گردش آریم جام
بجایی که خشکیده باشد گیاه / هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شو

سعيد مالك پور چهارشنبه 1389/07/28

یک پزشک و یک مهندس در یک  مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ 
 
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد
 
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم  سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند
 
پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد
 
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکردسپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ  زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند
  
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد
 
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و  ۵ دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!!

ابزار رایگان وبلاگ